تبليغاتX
::~~عاقبت عشق يك دختر سرطاني~~::

::~~عاقبت عشق يك دختر سرطاني~~::

تا اينكه تصميم گرفتم دخالت كنم..

به هديه گفتم:

ببين هديه پيام آدم خوبي نيست.تورو قسم ميدم ديگه به اون بوتيك نرو.تو نمي فهمي داري چيكار ميكني.

هديه بهم گفت:ببين ياس تو حسود نبودي.اما بذار يه چيزي بهت بگم.پيام منو از محيط زجرآور خونه دور ميكنه.توروخدا اينو بفهم  يا اگه نمي فهمي منو به حال خودم رها كن.

باورم نمي شد. اين همون هديه بود كه اگه يك ساعت منو نمي ديد از غصه مي مرد.

پيام به هديه گفته بود اگه چادر بپوشه حتما مياد خواستگاري .چون مادر پيام عروس چادري دوست داره.بارها بهش گفتم اينا فرشته ي نجات نيستن.اما هديه...؟

هر روز بحث ما بالاتر ميگرفت.

من مي دونستم راهي كه هديه داره ميره اولش معلومه اما آخرش بيراهه اي بيشتر نيست و جز بن بست چيزي در انتظارش نيست.

هر روز زودتر از ما جدا ميشد و به بوتيك ميرفت. از من ميخواست كه باهاش تماس نگيرم چون ممكنه دير بره خونه.

حالا هديه بود و يك دنيا اميد. اون به طرف پيام مي رفت به اميد عشق.اما چيزي جز سراب ديده نمي شد.

هديه با اميد و آرزو به پيام نگاه ميكرد و نويد زندگي پر از اشتياق و عشق رو مي شنيد.

هديه راجع به من با پيام صحبت كرده بود.گفته بود كه مثل خواهر صميمي هستيم. اما پيام راجع به من چيزايي به هديه گفته بود كه هديه رو دگرگون كرده بود.

يك روز بعد از ملاقات هديه و پيام رفتار هديه كاملا عوض شد.سرد سرد. انگار نه انگار من تكيه گاه محكم اون بودم.سنگ صبورش بودم. هروقت اون گريه مي كرد منم گريه ميكردم.

تا اينكه فهميدم قراره هديه با پيام بره خونه ي دوست پيام...

 

ادامه ي داستان قسمت سوم

 

+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم مرداد 1387 14:23 توسط یاس |


ميخوام يه سرگذشت واقعي رو بنويسم.

سرگذشت من و بهترين دوستم.

فقط تو ده قسمت.

هر هفته شنبه ها يه قسمت رو ميذارم.

آغاز هر فصلي زيبايي خاص خودش رو داره.اما جووني و جوونه زدن فصلي براي چشيدن مزه ي عشقه.نوجووني.

بهار نوجووني من و هديه هم رسيد.

ما پنج نفر بوديم.

من(ياس)،هديه،كلثوم،آتنا و سارا.

هديه و كلثوم فاميل بودند اما هيچوقت با هم خوب نبودن.

من و هديه هيچ نسبتي نداشتيم.اما هردو يك شهرت داشتيم.ياس اسدي و هديه اسدي.

به همين خاطر خيلي به هم وابسته بوديم.هردو درسخوون،نقاش و هزاران نقطه ي اشتراك با هم داشتيم.

هديه مشكلات خانوادگي زيادي داشت.

همه چيز از اونجا شروع شد كه فهميد پدرش زن ديگه اي هم داره.

مادر و خواهرش رو عروسك خيمه شب بازي و پدرش رو عروسك گردون مي ديد و اون تنها تماشاچي بود كه از اين نمايش هيچ لذتي نمي برد.

هديه زيبا بود.اما بي نهايت ساده.طي كردن مسير مدرسه تا خونه قشنگترين لحظات زندگي ما بود.

همه با هم دسته جمعي پر از شور و شوق!پر از اشتياق و نگاه هايي كه به سوي آينده پرواز مي كرد.

همه چيز خوب بود تا وقتي كه اون بوتيك لعنتي تو مسير مدرسه باز شد.هديه عاشق رنگ هاي تند و مليح پشت ويترين شده بود.

اول زياد مهم نبود اما كم كم انگار هديه نه تنها عاشق رنگها شده بود بلكه عاشق صاحب بوتيك(پيام) شده بود.

كم كم رفت و آمد هديه به واسطه ي خريد به بوتيك زياد شد و هر روز فاصله ي من و هديه بيشتر و بيشتر ميشد.

با حرفهاي پيام قند تو دل هديه آب شده بود.احساس ميكرد خزون دلش براي هميشه تبديل به بهار شده.

بهاري كه هيچوقت قصد كوچ نداره.پنج ماه تمام هديه عشق و عاشقي رو پيشه كرده بود.خودش رو شيرين وپيام رو فرهاد تصور ميكرد.

تا اينكه ...

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم مرداد 1387 22:53 توسط یاس |


نمیدونم...!

سرگذشت عشق یک دختر سرطانی...

یکی که هیچوقت به مرگش فکر نمیکرد اما...

هفته ای یک قسمت از سرگذشتش رو میذارم.

هر هفته آپ میکنم.

میخوام بگم چقدر باهم درد کشیدیم...

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم مرداد 1387 21:16 توسط یاس |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

نميدونم...!سرگذشت عشق يك دختر سرطاني.عشق اونو چيكار كرد؟!فقط زندگيشو ازش گرفت.فقط... پاييز غريب و بي رحم* اين همه برگ مگه كم بود* گل من رو چرا بردي* گل من دنياي من بود...


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

هفته دوم مرداد 1387

هفته اوّل مرداد 1387



قالب های نایت اسکین
    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin